|
|
|
|
|
نمازي خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش فداي عطر "حول حالنا"ي سال تحويلش کليد آسمان در دست، مردي مي رسد از راه پر است از معني آيات ابراهيم تنزيلش زمين هر روز فرعوني دگر در آستين دارد دعا کن هر سحر آبستن موسي شود نيلش زمان اسب سپيد مهدي موعود را ماند به گردش کي رسد بهرام ورجاوند با فيلش زمين يک روز در پيش خدا قد راست خواهد کرد به قرآني که گل کرده است از تورات و انجيلش
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:32 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
شقایق گفت با خنده:نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش میگفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او میرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد پس از چندی هوا چون کوره ی آتش٬زمین میسوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست.خودش هم تشنه بود اما!! نمیفهمید حالش را چنان میرفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم میسوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی آب٬نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد-آنگه- مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت ز هم بشکافت اما!آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو میکرد زمین و آسمان را پشت و رو میکرد و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد نمیدانم چه میگویم؟به جای آب٬خونش را به من میداد و بر لبهای او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی بمان ای گل" و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همواره عاشق شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:35 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
تو با طليعه ي سبز جوانه مي آيي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:31 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:5 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:4 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق افكند؟ و به او هرگز نينديشند. نشين ،بودند . همه چنين اند. جمعگانيم ؟ ندارند همه عصرند. فرزندم امروز چه روزي است ؟ حسين ديگر'' جمعه ،پرده خوان ندبه ي خون نشاند. شايد ...همين جمعه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:11 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به چشم من آیی سپیده خواهد شد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:18 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را مي خوانم و هر شب در اين تنهايي تنها تو را جويم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:4 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی همصحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام، هرچند بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود بی سبب در خود شکستم تا ببینم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:15 توسط یوسف
|
|
||
|
|
|
|
|
ساقی امشب باده از بالا بریز مرحوم آقاسی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:29 توسط یوسف
|
|
||