تبليغاتX
بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

زلف سمن سا
کاش قلبم درد پنهانی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت

نمازي خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش

فداي عطر "حول حالنا"ي سال تحويلش

کليد آسمان در دست، مردي مي رسد از راه

پر است از معني آيات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز فرعوني دگر در آستين دارد

دعا کن هر سحر آبستن موسي شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدي موعود را ماند

به گردش کي رسد بهرام ورجاوند با فيلش

زمين يک روز در پيش خدا قد راست خواهد کرد

به قرآني که گل کرده است از تورات و انجيلش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:32  توسط یوسف  | 

شقایق گفت با خنده:نه بیمارم نه تبدارم


اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب میگفت

شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش میگفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

به ره افتاد

و او میرفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا میکرد

پس از چندی

هوا چون کوره ی آتش٬زمین میسوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست.خودش هم تشنه بود اما!!

نمیفهمید حالش را چنان میرفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم میسوخت اما راه پایان کو؟

نه حتی آب٬نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد-آنگه-

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

ز هم بشکافت

ز هم بشکافت

اما!آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرورو میکرد

زمین و آسمان را پشت و رو میکرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد

نمیدانم چه میگویم؟به جای آب٬خونش را

به من میداد و بر لبهای او فریاد

"بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

بمان ای گل"

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همواره عاشق شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:35  توسط یوسف  | 

تو با طليعه ي سبز جوانه مي آيي
تو وقت سر زدن رازيانه مي آيي
تو با طلوع دل انگيز يك پگاه بهار
به اعتقاد دلم بي بهانه مي آيي
به رهگذار تو چاووش مي كند باران
مگر ز قبله ي اشك و ترانه مي آيي
تو با شكوه سواران قصه ها اما
بدون خواب و خيال و فسانه مي آيي
شكوفه ها همه در خواب ديده اند تو را
كه از كران افق فاتحانه مي آيي
تو پر فروغ تر از روشناي صد خورشيد
به رغم ظلمت سرد زمانه مي آيي
در انتظار تو خون شد دل قبيله ي ما
مگر نه آنكه تو با اين نشانه مي آيي
سحر تمامي گل دسته ها تو را خواندند
امير قافله ي ما چرا نمي آيي
 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:31  توسط یوسف  | 

گفتم خدا ...تمام جهان سر بلند کرد
گفتم جهان ... پرنده مرا ریشخند کرد
باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم
جنگل مرا از آتش و خون سر بلند کرد
از آن به بعد خاطره ها مال من شدند
حوای من مرا به سرودن پسند کرد
از جسم من شبی به درازای عشق ساخت
روح مرا در این شب یلدا به بند کرد
چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود
تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد
نامی نداشتم – لقبی که بخوانی ام...
نام مرا غزل – لقب ام شعروند کرد
نزدیک صبح بود و...دنیا ادامه داشت
خود را صدا زدم-و خدا سر بلند کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:5  توسط یوسف  | 

دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد
بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد
انگار ما بدون حضور تو راحتیم..!!!!
وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد
مارا همین صدا نزدن بی خیال کرد
مارا همین صدا نزدن با خدا نکرد
وقتی که دامن تو رها شد ز دست ما
دست گناه دامن ما را رها نکرد
در روزگار ما تو بیابان نشین شدی
خاکم به سر از اینکه دل ما حیا نکرد
توبه از اینکه این دل بی بند و بار ما
جایی برای آمدن یار وا نکرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:4  توسط یوسف  | 

روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق

از ياد نمي برم آن روز را كه با پدر گفتم :كدامين كوه ميان ما و او غروب

افكند؟

گفت :فرزندم! دانستم كه بالغ شده اي ؛ كه نا بالغان از او هيچ نپرسند

و به او هرگز

نينديشند.

گفتم : در كنار كدامين بركه بنشينم؛ تا مگرماه رخسارش در آن تابد ؟

گفت : فرزندم ! دانستم كه از من ميراث داري ؛ كه پدران تو همه بركه

نشين ،بودند .

گفتم :پدر جان! چراعصرآدينه ها پرواي ما نداري؟گفت:فرزندم پروانه ها

همه چنين اند.

گفتم مادر مرا چه روزي زاد .گفت: جمعه گفتم :و شما گفت:جمعه

گفتم برادران و خواهرانم ؟گفت:جمعه گفتم : چگونه است كه ما همه

جمعگانيم ؟

گفت:درروزگارنامردي،هر روز جمعه است وجمعه ها صبح و ظهر وشام

ندارند همه  

عصرند.

با گوشه ي جامه ي سبز دعا ،اشك از چشمان خود دزديد و گفت :

فرزندم امروز چه

روزي است ؟

گفتم :جمعه گفت: تا جمعه ي موعود چند آدينه راه است؟ گفتم يك '' يا

حسين ديگر''

گفت : حسين را تو مي شناسي ؟ گفتم : همان نيست كه صبح ها ي

جمعه ،پرده  

خوان ندبه ي خون

است؟

گفت : و عصرها ي جمعه ،كبوتران فرج را، يك به يك بر بام انتقام مي

نشاند.

نگاه پدر به سوي ما لغزيد و چشم ها ي من ،در افق خيره ماند .

پدر يا مادر ،نمي دانم ، يكي گفت : شايد ،امروز ،شايد فردا

شايد ...همين جمعه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:11  توسط یوسف  | 

اگر به چشم من آیی سپیده خواهد شد
سحر به یمن تو ، ای نور ! دیده خواهد شد
فضای باور من درهوای آمدنت
پراز طراوت سیب رسیده خواهد شد
من آنچه با تو نگفتم زتشنه کامیها
به وقت بارش باران شنیده خواهد شد
کنار پرسش امید خویش می مانم
طلوع مهرتوفردا دمیده خواهد شد؟
حجاب چهره ی خورشید با حضور شما
به تیغ صاعقه یک شب دریده خواهد شد
گل سپید اجابت زفیض آمدنت
زباغ سبز مناجات چیده خواهد شد
کدام جمعه بگو از میان این ایام
برای آمدنت برگزیده خواهد شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:18  توسط یوسف  | 

تو را مي خوانم و هر شب در اين تنهايي تنها تو را جويم
تو اي خورشيد عالم تاب تو را گويم
صدايت مي کنم هرلحظه و مي خوانمت هر دم
تو دانايي ، توانايي ،تو رحماني و والايي
چه گويم من؟ چه گويم ؟ با تو اي يکتاي بي همتا
تو آن هستي که از هر گونه ناپاکي مبرايي
تويي آن گوهر يکدانه عالم
تويي آن نازنين دردانه ي خاتم
تو محجوبي، تو مغفوري، تو مرزوقي و محبوبي
تو اي زيباترين زيبا،به غير از آن، همه دوري
تو را خوانم،تو را گويم،خدايا من تو را گويم
تو اي تنهاترين تنها به هر جانب تو را پويم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:4  توسط یوسف  | 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی همصحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام، هرچند بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می شود

بی سبب در خود شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:15  توسط یوسف  | 

ساقی امشب باده از بالا بریز
باده از خم خانه مولا بریز
باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده
ای انیس خلوت شبهای من
می چکد نام تو از لب های من
محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا
یا علی درویش و صوفی نیستم
راست می گویم که کوفی نیستم
لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو
یا علی لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست
لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین
مست مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد ولایت نیستند
خیل درویشان دکان آراستند
کام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند
کیستند اینان رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه
فصل جنگ آمد تما شا گر شدند
صلح آمد لاله ی پرپر شدند
دل به کشکول و تبر زین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند
موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند
موجها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو...

 

مرحوم آقاسی
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:29  توسط یوسف  |