تبليغاتX
زلف سمن سا

زلف سمن سا

کاش قلبم درد پنهانی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت

سیب کال زندگی

 

دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی  

              
خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی

 در اتاق فکر من آیینه تابوتم شده    

                  
در نبردم در کما با احتمال زندگی

کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند


بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی

  مثل یک گنجشک زخمی در هوای بی کسی   

           
     بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی

 در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام  

             
کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی

عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان 

            
  باخودش حرفی زند از ابتدای زندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 11:7  توسط یوسف  | 

تا خدا قسمت کند روزی تماشای تو را

 

کــی شـــود بــینم رخ مــــاه دل آرای تـو را 

 تـا کــشـم بــر دیـدگان، خـاک کـف پـای تـو را

 سـر بـه بـالـیـن بـا امـیـد دیـدن رویـت نـهـم

 تــا مگــــر در خـــواب بینم روی زیبای تـو را

گاه گـــاهی گـــر شـوم بـیـدار انـدر نیـمه شب

 از خـدا پیــوســته بـنـمـایـم تــمـنای تـو را

زخـــــم هـا دارم بـه دل از داغ هـجـران رخـت

کــی شــود شـامـل شـوم لطـف و تسـلای تو را

از خـدا خـواهـم فـزون گـردانـد از لطـف و کـرم

 بـر دل مـسـکـیـن مــن مـهـر و تـولای تـو را

بـا دلـی سـوزان بـراهـت منـتـظـر بنـشسـته ام

تا خدا قسمت کند روزی تماشای تو را

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 17:46  توسط یوسف  | 

یوسف

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 8:54  توسط یوسف  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط یوسف  | 

دوست عزیز ( ه ش ) شعر از من نیست اغلب اشعار این وبلاگ مال خودم نیست شاعر اون شعر را هم نمیشناسم تو گوگل سرچ کردم ممنون که سر زدی ولی سری بعد حداقل آدرس وبلاگت را بده تا مجبور نباشم اینجا جواب سوالت را بدم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 10:50  توسط یوسف  | 

پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز

 

 مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

 لاله‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت

 در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت خبرى باز فرست

که خبریافتگان، بى‌خبرانند هنوز

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

که صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! که بیگانه نبیند آن روى

غافل از آینه، این بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر بادیه، حیران تواند

با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحرآموختگانند، که با رایت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمک دیده! دمى

پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:55  توسط یوسف  | 

دئیرم قبر قازان کاش یورولوب بیر دایانیدی

 

کفنیم گئج یتیشیدی  جسدیم بیر یوبانیدی

 

کفنه بوکمه میش ای گول یتیشیب سنده گوریدین

 

سنی گزمکدا  ایاغیم قابارین سنده گوریدین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:10  توسط یوسف  | 

عشق خدا به انسان

عشق خدا به انسان

 

استادى از شاگردانش پرسید:

  چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

  شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

  استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است

امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

  شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

  سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است

و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

  استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

 آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم

نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده است.

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند

اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني

 اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست

می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 16:51  توسط یوسف  | 

خسته ام

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 10:59  توسط یوسف  | 

به پروانه نمی ایدعشق

هم دعاکن گره ازکار تو بگشاید عشق 

 

 هم دعاکن گره تازه نیفزایدعشق 

 

 قایقی در طلب موج به دریا پیوست

 

بایدازمرگ نترسیداگربایدعشق

 

 عاقبت راز دلم رابه لبانش گفتم

 

 شایداین بوسه به نفرت برسد شایدعشق

 

شمع روشن شدوپروانه دراتش گل کرد

 

 می توان سوخت اگرامربفرمایدعشق

 

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد

 

شمع حق داشت به پروانه نمی ایدعشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:26  توسط یوسف  |